به بهانه سالگرد تولد وبلاگ

سلام وقت همگی بخیر، همون اول می خوام تشکر کنم از دوستایی که سالگرد تولد این وبلاگ رو تبریک گفتند و منو برای ادامه این کار تشویق کردند.
خیلی وقت بود که از همه دوری می کردم چون نمی تونستم حرف دلم رو به کسی بگم راستش از این وضعیت دیگه خسته شده بودم تا اینکه تصمیم گرفتم حرفهای دلم را در جایی بنویسم چه بهتر در قالب یک وبلاگ باشه تصمیم گرفتم نام دیدارو براش بزارم دیدم وبلاگ با این نام است گذاشتم دیدار 98 چون کد اینترنتی ایران 0098 است دیدار 98 یعنی دیدار ایرانیان گذاشتم و اولین مطلب آن را در نهم دیماه به علت وبلاگ نوشتن اختصاص دادم الان یکسال است که از آن روز می گذرد .
هرگز نخواستم برای پر کردن وبلاگم ارائه مطلب کنم بلکه احساس نیاز کردم و نوشتم امیدوارم که خداوند متعال به من توان ادامه بروز رسانی این وبلاگ را بدهد وبازدید کنندگان این وبلاگ هم مرا در ادامه این کار فرهنگی یاری نمایند.برای اینکه ببینم ادامه این وبلاگ چه خواهد شد تفالی بر حضرت حافظ زدم که چنین آمد.
گر دست رسد در سر زلفین تو بازم
چون گوی چه سرها که به چوگان تو بازم
زلف تو مرا عمر دراز است ولی نیست
در دست سر مویی از آن عمر درازم
پروانه راحت بده ای شمع که امشب
از آتش دل پیش تو چون شمع گدازم
آندم که به یک جرعه دهم جان چو صراحی
مستان تو خواهم که گزارند نمازم
چون نیست نماز من آلوده نمازی
در میکده زان کم نشود سوز و گدازم
در مسجد و میخانه خیالت اگر آید
محراب و کمانچه زدو ابروی تو سازم
گر خلوت ما را بشی از رخ بفروزی
چون صبح بر آفاق جهان سر بفرازم
محمود بود عاقبت کار در این راه
گر سربرود در سر سودای ایازم
حافظ غم دل با که بگویم که در این دور
جزجام نشاید که بود محرم رازم
یا حق
نهم دیماه سالگرد تولد وبلاگ دیدار است
یکسال تلاش کردم تا آنچه در دل داشتم را تقدیم بازدید کنندگان عزیز نمایم خواهش می کنم به مناسبت اولین سالگرد این مجله نظرات خود را در مورد این وبلاگ بگویید
ممنون میشم


مردم عادي، اميد و آرزو دارند
و افراد متکي به نفس، هدف و برنامه
این داستان براساس واقعیت است
با اندکی تلخیص و تغییر

دو دوست که در پادگان با هم آشنا شده بودند و خاطرات تلخ و شیرین زیادی را باهم داشتند . و کتاب دو ساله تاریخ زندگیشان را با حضور هم پرکرده بودند با هم پیمان دوستی بستند تا عمر دارند همدیگر را فراموش نکنند. سرانجام دوران خدمت سربازی به پایان رسید هرکس به شهر خود رفت. موقع خداحافظی قول داند هر وقت همدیگر را دیدند یا با هم تماس گرفتند هر گز خداحافظی نکنند و با می بینمت از هم جدا شوند.
زندگی آنان را چنان در خود غرق کرد که فقط تلفنی با هم تماس می گرفتند و هیچ ملاقاتی با هم نداشتند. و می بینمت کلمه آخرین آنها در هر تماس بود مهدی که دو سال از امیر کوچک بود در تهران کار می کرد امیر هم که ظاهراً باهوشتر از مهدی به نظر می رسید ادامه تحصیل داد و موقعیت شغلی مناسبی داشت.
هر از گاهی با هم تماس می گرفتند و درد و دل می کردند و حالی از هم می گرفتند مهدی چون از شهر خودش هم دور شده بود و در تهران تنها می ماند بیشتر از امیر تماس می گرفت چنین بنظر می رسید که او وفادارتر است.
تا اینکه مهدی عاشق دختری شد و نظر دختر را جلب کرد ولی پدر دختر مخالفت می کرد و دختر از ترس پدر نمی توانست عشق خود را به مهدی بیان کند تا اینکه مهدی قضیه را به امیر گفت امیر تا پایان حرفهای دل مهدی را گوش کرد و چون عشق او را عمیق و مقدس دید او را راهنمایی کرد هر روز مهدی زنگ می زد و امیر تا ساعتها از پشت تلفن او را برای رسیدن به معشوقش کمک می کرد در نهایت گفت که وقت آن رسیده مهدی پیش پدر دختره برود و واقعیت را بگوید ولی مهدی جرات نداشت که چنین کند امیر گفت 20 روز فرصت داری یا با آن دختر ازدواج می کنی یا دیگر به من زنگ نمی زنی و گوشی را قطع کرد. تهدید به جدایی کار خود را کرد یک هفته بعد مهدی زنگ زد و خبر خوش ازدواج خود را به امیر گفت و آن روز هر دو بسیار شاد شدند. از فردا آن روز که کار مهدی عشق و عاشقی شده بود امیر را به کلی از یاد برد و امیر بر اثر یک بی احتیاطی تلفن تماس مهدی را از دست داد و هیچ پل ارتباطی با مهدی نداشت. سالها و روزها می گذشت وامیر انتظار تماس مهدی را می کشید
در این سالها امیر بر اثر حوادثی کار خود را از دست داد و در اثر مشکلات مالی و روحی و روانی یک بار سکته کرد و از یک مرگ حتمی نجات یافت همچنین بر اثر دودی که از یک آتش سوزی در خانه همسایه برای نجات فرزند او از زیر آوار در سینه اش مانده بود نیز دچار سرفه های شدید شد. در این چند سال قیا فه اش تغییر کرد و مو هایش سفید شد. پزشکان گفته بودند باید مراقب باشد تا دوباره سکته نزند که این بار نجاتی در کار نیست.
تا اینکه یک روز بطور اتفاقی یکی از دوستان هم خدمتی خود و مهدی را دید و خبر و شماره مهدی را از او گرفت چندین بار sms داد اما هرگز جوابی نمی گرفت.
آن شب امیر خیلی آرام بود آرام تر از همیشه ، روزگاری او سنگ صبور همه بود دلی مهربان و ساده داشت . پشتکار و تلاش او زبانزد همه بود. اینک رنگ خاموشی و سستی گرفته بود دلش خیلی گرفت گوشی خود را برداشت و برای مهدی چنین نوشت و smsکرد.
یادت همیشه سبز است در خلوت خیالم خوبم به خوبی تو هر چند نپرسی حالم
مهدی که با پسر کوچولوی خود داشت بازی می کرد تا صدای sms را شنید گوشی را برداشت و تا پیغام را خواند حالش گرفت و شماره گیری کرد:
الو سلام.
سلام آقا مهدی خوبی بی وفا
نشناختمتون
می شناسی
صدای امیر گرفته بود سرفه ها اجازه صحبت نمی داد.
سلام امیر جان شرمنده مشکلات زیاد شده فرصت نمیشه.
ایول بابا برای ما هم فرصت نمیشه.
حالا چرا سرفه می کنی ؟ سرما خوردی؟
سرما ؟ چی بگم ؟ آره یه سرما خوردگی کوچولو
راستی امیر چیکار می کنی حتما وضعت خیلی توپه نه؟
بستگی داره منظورت از توپ چی باشه.
ببینم ازدواج کردی ؟
نه بابا
امیر بد جور سرما خوردی پسر برو دکتر صداتم بد جور گرفته نفست هم گرفته . اینه می گم ازدواج کن تنها نمونی . راستی بی بی چیکار می کنه؟
عمرشو داده به شما
راست می گی خدا رحمتش کنه حیف شد. شرمنده نفهمیدم.
حتماً مجردی خیلی خوش می گذره تنها موندی امیرخان
نه مهدی دیگه خسته شدم. اگه ببینی نمی شناسی روزگارم بد اومد.
پس روزگارت بد اومده sms اینجور ی میدی.
نه . گفتم خدا رو چه دیدی شاید دیگه فرصتی برای دیدار نباشه .
نه با با، قول می دم این عید با خانواده دیدنت بیاییم.
با مرام شاید هم به همین زودی بیای.
برای چی ؟
هیچی همین جوری
پس بگو خبرهاییه . خوب مبارکه . حالا کی هست
مبارک که هست
خوب مهدی جان خوشحال شدم . شب بخیر. خداحافظ
نگفتی کیه ؟
گوشی قطع میشه
بی معرفت . خداحافظ
مهدی گوشی رو گذاشت. و در کنار خانواده خود شام را خورد و در تختخواب دراز کشید. تازه خواب چشمهایش را نوازش می داد که چیزی به یادش افتاد
ما با هم قرار گذاشته بودیم از هم خداحافظی نکنیم چرا امیر سنت شکنی کرد بلند شم زنگ بزنم بگم که من یادمه اما تو بدقولی کردی.
شماره را گرفت پسر جوانی گوشی را برداشت
الو سلام ببخشید امیر خونست
صدایی گرفته و در دناک با گریه گفت خیر امیر آقا امیر عمرشونو دادند به شما
چی ولی من آلان ....
صدای هق هق پسر جوان صدای مهدی را در خود غرق کرد .
مهدی دیگر نمی دانست چه کند یعنی امیر... خداحافظی ...
دنیا برسرش چرخ می خورد. صدای خنده های امیر و دلداری هایش در گوش مهدی می پیچید و قیافه معصومانه و زیبای امیر در جلوی چشمانش ظاهر می شد.
آری امیر سفر کرده بود و مهدی در دوران درد امیر یادی از او نکرد و فراموشش کرده بود و چنین رسم دوستی را بجا آورد.

چند روز پیش در روزنامه فرهیختگان ماجرای غم انگیز قتل یک خواهر توسط خواهر دیگرش در یک روستا را دیدم که خواهر قاتل علت قتل را داشتن فساد اخلاقی خواهرش عنوان کرده بود. و گفته بود به خاطر مسائل غیر اخلاقی خواهرم به او گفتم که می خواهم تور ابکشم و خواهرم خودش که از کارهای کثیفش خسته شده بود قبول کرد با هم رفتیم به طویله و طنابی را برداشتم و حلقه زده از سقف آویزان کردم و خواهرم که شاهد آماده سازی ماجرای قتلش بود ترسید ولی من آنقدر از او عصبانی بودم که با زور و تهدید مجبورش کردم تا به این کار تن دهد و در نهایت او را حلق آویز کردم.
این تنها یک مورد نیست هر روز دهها خبر از این نوع اخبار درد ناک را شاهدیم. واقعاً چرا اینگونه می شود؟
همه جرائم زاییده مشکلات و کم تحملی ماست حال این مشکلات روحی روانی ، اجتماعی ، خانوادگی ، اقتصادی یا سیاسی و ... می تواند باشد.
اما واقعاً این مشکلات را چه کسی به بار می آورد؟ خود ما چقدر در بوجود آوردن این مشکلات سهم داریم؟
چگونه می شود ما به بن بست رسیده و در خوشبختی را روی خود می بندیم؟
اصلاً این خوشبختی چیست؟
درد که بد نیست ؟ اگر نگرشی زیبا به زندگی داشته باشیم و هدفی متعالی برای خود برگزینیم دیگر درد و بلا معنا ندارد بلکه باعث استحکام و دوام زندگی ما نیز می شود دلخوشی همیشگی که لذتی ندارد. امام صادق (ع) می فرماید : بلا نیکو بود زیرا در میان بلا او بود.
راستی چندین با در شادیهایمان خالقمان را یاد کردید در غم و مشکلاتمان چقدر ؟
اصولاً مشکلات ما از دو حال خارج نیست یا مکافات عمل زشتی است که که قبلاً انجام داده ایم یا آزمایش الهی ، در هر دو صورت نیکوست چون خداوند از هیچکس بیش از وسع او امتحان نمی کشد و با امتحان خود می خواهد توان و صبر و توکل بنده اش را امتحان کند پس هنوز خدا از ما ناامید نشده و اگر مکافت عمل است پس می خواهد به ما هشدار دهد که اگر تکرار کنی چنین وضعیتی در انتظارت است تا ما بترسیم و دیکر تکرار خطا نکنیم تا عذاب شدید الهی گریبانگیرمان نشود.
به یاد داشته باشیم که شکر گزار باشیم
خدایا به داده و نداده ات شکر که داده ات نعمت است و نداده ات حکمت.
یک جمله ای می گوید روزهای سختی را سپری کردیم به امید اینکه به خوشبختی برسیم اما غافل از اینکه خوشبختی همان روزهایی بود که سپری کردیم.
این همه تلاش و سختی برای چیست ؟ مگر ما چند سال زندگی خواهیم کرد که برای آن دروغ و غلط و حرام و حیله به خورد هم می دهیم تازه فکر می کنیم این یک نوع زرنگیه ، شاید هم ...
نتیجه آن این می شود زندگی را سفت بچسبیم و هر راه نادرستی را که به نفع ما و ضرر دیگریست انتخاب کنیم و همچون گرگهای گرسنه زمستانی به جان هم افتاده و بی رحمانه همدیگر را نابود کنیم و خوشبختی خود را در نابودی دیگری ببینیم.
راستی هدف باری تعالی از خلقت ما چه بوده است. چرا برای هر کار اشتباهی که انجام می دهیم فکر می کنیم دیگر قابل جبران نیست و توبه ما پذیرفته نمی شود. پس شدت خرابکاریهایمان را زیاد می کنیم چون به اشتباه آموخته ایم
آب که از سر گذشت یا یک وجب یا صد وجب
و فراموش کرده ایم ماهی را هر وقت از آب بگیری تازه است
به یاد داشته باشیم در رحمت خدا همیشه به روی بندگان خود باز است.
مطمئن باشیم زمانی می توانیم بر مشکالت فائق آییم که منطقی باشیم و زمانی منطقی هستیم که آرامش روحی روانی داشته باشیم و این میسر نمی شود مگر با توکل بخدا و ایمان به رحمت و حکمت الهی.
یا حق

انسانها همه عصبانی می شوند اما عصبانیت آنها به شکلهای زیر است :
بعضی ها زود عصبانی می شوند و دیر فراموش می کنند
( که بدترین نوع عصبانیت است)
بعضی ها دیر عصبانی می شوندو دیر فراموش می کنند
بعضی ها زود عصبانی می شوند و زود فراموش می کنند
بعضی هادیر عصبانی می شوند و زود فراموش می کنند
( که بهترین نوع عصبانیت است)
در گذرگاه زمان ، خیمه شب بازی دهر
با همه تلخی و شیرینی خود می گذرد
عشق ها می میرند ، رنگها رنگ دگر می گیرند
و فقط خاطره هاست که چه شیرین و چه تلخ
دست ناخورده بجا می مانند.

کجا رفتی که هر روزی که رفت از عمر دلگیرم
ز عمر خویشتن از روز پیشین بیشتر سیرم
کجا رفتی که هر کس را که دیدم هر کجا رفتم
نکوتر قدر تو دانستم ای ماه زمین گیرم
کجا رفتی که صدبارم به هر روزی پشیمانی ست
کجا رفتی که هر شامی ز غم صد بار می میرم
کجا رفتی که گر گرد ملال بر رخم دیدی
ز خود بیگانه می گشتی که محزونم که دلگیرم
کجا رفتی غزال من ، من بیچاره چون سازم
که از این روبهان بی صفا خون شد دل شیرم
دگر بیچاره گشتم من کجا روی آورم امشب
دگر دیوانه گردیدم که می بندد به زنجیرم
چه بخت تیره ای دارم عمادا راستی ای کاش
یکی می کرد در خاکم یکی می زد به شمشیرم
عماد خراسانی
باید پس از خواندن سئوال در عرض فقط 5 ثانیه به آن جواب درست را بدهید در پایان تعداد پاسخهای درست شما ضرب در 10 میشود و میزان آی کیوی شما در این آزمون معلوم می شود
1 - بعضی از ماهها 30 روز دارند بعضی 31 روز، چند ماه 29 روز دارد؟
2 - اگر دکتر به شما 3 قرص بدهد و بگوید هر نیم ساعت 1 قرص بخور چقدر طول
می کشد تا تمام قرصها خورده شود؟
3 - من ساعت 8 شب به رختخواب رفتم و ساعتم را کوک کردم که 9 صبح زنگ بزند وقتی با صدای زنگ ساعت از خواب بیدار شدم چند ساعت خوابیده بودم؟
4 - عدد 30 را به نیم تقسیم کنید وعدد 10 را به حاصل آن اضافه کنید چه عددی به دست می آید؟
5 - مزرعه داری 17 گوسفند زنده داشت تمام گوسفند هایش به جز 9 تا مردند چند گوسفند زنده برایش باقی مانده است؟
6 - اگر تنها یک کبریت داشته باشید و وارد یک اتاق سرد و تاریک شوید که در آن یک بخاری نفتی یک چراغ نفتی و یک شمع باشد اول کدامیک را روشن میکنید؟
7 - فردی خانه ای ساخته که هر چهار دیوار آن به سمت جنوب پنجره دارد خرسی بزرگ به این خانه نزدیک میشود این خرس چه رنگی است؟
8 - اگر 2 سیب از 3 سیب بردارین چند سیب دارید؟
9 - حضرت موسی از هر حیوان چند تا با خود به کشتی برد؟
10 - اگر اتوبوسی را با 43 مسافر از مشهد به سمت تهران برانید و در نیشابور 5 مسافر را پیاده کنید و 7 مسافر جدید را سوار کنید و در دامغان 8 مسافر پیاده و 4 نفر را سوار کنید و سرانجام بعد از 14 ساعت به تهران برسید حالا نام راننده اتوبوس چیست؟
پاسخ های تست
1- تمام ماهها حداقل 29 روز را دارند
2 - یک ساعت( شما یک قرص را در ساعت 1 و دیگری را درساعت 1/5و بعدی را در ساعت 2 می خورید)
3 - ساعت کوکی نمیتواند شب و روز را تشخیص دهد پس به اولین ساعت 9 که برسد زنگ میزند که ساعت 9 شب است
(تقسیم بر نیم معادل ضرب در 2 است) 4 - 70
5 – 9 گوسفند
6 – کبریت
7 - سفید چون خانه ای که هر چهار دیوارش رو به سمت جنوب پنجره داشته باشد باید در نوک قطب جنوب باشد
8 – 2 سیب
(9 - هیچ(حضرت نوح بود نه حضرت موسی
10 - خوب خودتونید دیگه (نام خودتان)
برگرفته از وبلاگ دوستان

دردهای تازه زادگاهم مراغه مهد تمدن و باغ شهر ایران
چندی پیش خبری ناگوار به ناگه درد دلم را تازه کرد هنوز دو سه سالی ازشایعه ناپدید شدن مجسمه شاعر توانای ایران زمین اوحدی مراغه ای که حافظ شیرازی (ره) خود را مرید وی می دانست از یکی از میدانهای این شهر و فروش دندان فسیلی توسط مسئولین شهرنگذشته بود که شنیدم
فسیل 7 میلیون ساله مراغه گم شد
مراغه جزء پنج منطقه فسیلی طلایی جهان است که تا بحال دانشمندان و پژوهشگران زیادی از کشورهای آمریکا ، فرانسه ، آلمان ، ژاپن و دیگر کشورها برای کاوش به این منطقه آمده اند و قدیمی ترین فسیلهای جهان از این منطقه را کشف کرده اند و هم اکنون نیز این کاوشها در جریان است.
چندی پیش دندان و عاج و جمجمه فسیلی به وزن 5/1 تن در این شهر کشف شد که قدمت آن به 7 میلیون سال پیش می رسید به گفته مسئولین این فسیل با جرثقیل به محوطه اداه محیط زیست مراغه انتقال یافت تا اینکه متاسفانه خبر سرقت شبانه آن در شهر و کشور پیچید .
حال سوال اینجاست
مسئولین امنیتی این شهردر زمان سرقت چه می کردند؟ سفارش بود که درآن منطقه آفتابی نشوند یا مثل مردم خفته بودند و از بیت المال حقوق می گرفتند؟
منظور مسئولین شهرازاین همه تاسف و محکوم کردن چیست در حالی که خودشان مقصر و مسئول پاسخگویی هستند؟
بهتر بود این گنجینه ها در دل خاک مدفون می بود تا امنیتش بیشتر حفظ می شد شاید آیندگان بهتر بتوانند قدر این گنجینه ها را بدانند.
دیگر کم کم روزنامه ها و خبرگزاریها هم خسته شده و بی خیال می شوند تا اینکه ماجرایی بزرگتر دوباره اتفاق بیفتد و مسئولین حتی آنهایی که خود مقصرند با کمال بی شرمی باز این عمل را محکوم کنند و دیگر هیچ ...
باید جمله زیر را باورمان می شد تا حساس می شدیم.
آینده اذان ملتی است که گذشته خود را فراموش نکرده باشد.



